تبليغاتX
یادداشت های یک گراشی
سه شنبه 29 آذر1390
تفهیم ارباب رجوع
- خطاب به بیمار(پایان ارزیابی): لطف کنین این فرم رو با دقت پر کنین. لطف کنین اگه توضیحی ازتون خواسته هم بنویسین.

چند دقیقه بعد...

بیمار: بفرمایید! تکمیل اش کردم.

- فرم رو تحویل گرفت و یه نگاه بهش انداخت؛ با عصبانیت رو کرد به بیمار که: آخه خانم! مگه چند دقیقه منتظر موندین که گزینه «متوسط» رو انتخاب کردین؟! لطف کنین درستش کنین میام ازتون میگیرم. اینم لاک پاک کن...!

نوشته شده توسط سعید در 9:40 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 4 آبان1390
چرا فرار ؟!
ـ هر وقت می روم دانشكده بايد از بيمارستان عبور كنم؛ معبری كه يك سمت اورژانس گلستان، شبيه ديگر اورژانس ها به همراه چشمان اشك آلود همراهان بيمار و تخت هايی كه روان اند اما شباهتی به تخت های روان پادشاهان ندارد! وضعيت آن جا را خود بهتر می دانيد اگر پايتان به اورژانس باز شده باشد كه اميدوارم هيچ وقت رنگ اش را نبینید. و سمت دیگر معبر سردخانه ایست که روی دیوارش تک بیتی به چشم می خورد:

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم / باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

و شاید اینان که زانو در گریبان گرفته و گوشه و کنار بیمارستان را پر کرده اند٬ و یا آنانی که نیلی شدن سر و صورت خود را نمی بینند؛ شاید تازه دانسته اند که کسی بوده و حالا نیست!

ـ چهارشنبه که رفته بودیم کلینیک٬ استاد اتاق عمل بود و ما هم ... اتاق عمل جنرال بیمارستان امام... آنجا شاید کمتر حواسم به استاد بود و بیشتر چشمم به نقطه ای خیره مانده بود که دکمه ی on و off دستگاهی ست که بیمار٬ زندگی اش بند آن بود.

ـ نمی دانم چرا همان چهارشنبه وقتی به یکی دیگر از اتاق های عمل سرکی کشیدم٬ بعد از چند لحظه نگاه کردن٬ فشارم سقوطی وصف ناشدنی را تجربه کرد و سیاهی چشم و... و فقط توانستم مهدی را صدا کنم و خودم را به تختی که در راهرو اتاق عمل بود برسانم و افقی شوم! ... و نمی دانم چرا آن لحظات به فکر قساوت قلب آن دکتری بودم که باچیزی شبیه ارٌه٬ در فضایی مملو از گوشت و خون جلو گردن٬ افتاده بود به جان استخوان فک بیمار!!! نوازش دندانه و فک٬ با صدایی که حتی نویز در شدت ۱۰۰ دسی بل هم نمی توانست اینگونه دلم را رنده کند... و اما بیمار٬ آرام... نمی دانم وقتی برگ رضایت را امضا می کرد٬ می دانست یا نه؟!

ـ و ...

+ حال که خوابگاهم و در سکوتی که تنها صدای ورقه زدن کتاب هم اتاقی ام می آید٬ دراز کشیده ام روی تخت و اینها را می نویسم؛ هنوز نمی دانم! هنوز نمی دانم که چرا خودم را رها کرده و به اورژانس و سردخانه و قطره های سرازیر صورت ها می اندیشم؟! که چرا خودم را نمی بینم و به دکمه ی on و offدستگاه می نگرم؟! که چرا آن لحظه که ارٌه شدن استخوان های فک بیمار را می بینم بجای فکر کردن به پوسیده شدن استخوان هایم زیر تلٌی از خاک٬ به فکر قساوت قلب پزشک و رضایت بیمار هستم؟! و چرا حتی یاد مرگ هم آزارم می دهد و از آن فراری ام؟! نمی دانم ...

- - - - - - -

گوشی ام را احسان بعد از یک روز پس می آورد و می گوید: گوشی خودم را بده٬ با گوشی تو انس ندارم! نه این که گوشی ات بد باشد٬ با گوشی خودم انس بیشتری دارم!

گوشی را پس می گیرم و سری به یادداشت هایش می زنم... به یادداشتی می رسم که قبلا در جایی خوانده و توجه ام را جلب کرده و ذخیره اش کرده بودم :

وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوت  ( لقمان/آیه۳۴)

و كسى نمی ‏داند فردا چه به دست می آورد و كسى نمی داند در كدامين سرزمين می ميرد ...

نوشته شده توسط سعید در 21:0 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 25 مهر1390
امر به... نهی از...
با نیسان تو یکی از خیابونای اصلی وسط شهر دنده عقب (خلاف) می رفت؛ یه شهروند داشت از کنارش رد می شد؛ خطاب به راننده نیسان می گفت: تندتر برو! تندتر برو! تا افسر ندیدت ات، اگه دید سریع جریمه می کنه...!

نوشته شده توسط سعید در 11:38 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 30 خرداد1390
چی بگم؟
داری فیلم (تی وی) نیگا می کنی یهو صدای الله اکبر موذن بلند میشه ...

میری نمازت رو سریع می خونی و برمی گردی ... نصف فیلم رفته!

---

آقای سیما!

نماز مهم تره یا اذان...؟!

نوشته شده توسط سعید در 13:14 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 25 خرداد1390
اَلسلام عَلی مَن وُلِدَ فِی الکَعبه

با علی از یاعلی یک نقطه کم دارد ولی٬ باعلی بودن کجا و یاعلی گفتن کجا ... عید مبارک

ولادت حضرت علي عليه السلام مبارك

ـ گفت: به پدر و ماردت حتی  اُف هم نگو! ۱

ـ نگفتیم...؟!

ـ ۴ مرتبه گفت:  « [...] و بالوالدین احسانا [...] » ۲

ـ رفتارمون چی...؟!

و بارها و بارها از پدر و مادر گفت ولی ما هنوز ... هنوز اندر خم یک تبریک و تشکر خشک و خالی در روز پدر و مادر(که البته هر روز است) مانده ایم۳ ... که آن تشکر هم شاید بخاطر... و هستند كسانی كه توفیقاتشان را از نیکی به پدرشان دارند ... (+)

«رَبَّنَا اغْفِرْ لی‏ وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِساب‏» ابراهیم، 41


۱. اسراء , آیه 23

۲.  بقره , آیه 83 /  نساء , آیه 36 / انعام , آیه 151  / اسراء , آیه 23

۳. میگم چرا حداقل یه زنگ نمی زنی روزشون رو بهشون تبریک بگی؟! میگه این سوسول بازیا به ما نیومده!!!

    خدایا! در دنیایی که تبریک به پدر و مادر سوسول بازیست! ما را شرمنده خودت و پدر و مادرمان قرار نده. به حق مولود کعبه...

+  بیست نکته جالب از عبارت ساده ی « وَ بالوالِدَین اِحسانا » توسط استاد قرائتی :

 لینک دانلود (۲ مگابایت - mp3)  

(قبلا تو وبلاگ گذاشته بودم ولی بد نیست یادآوری بشه که خدا ازمون خواسته چطور نیکی کنیم...)

 التماس دعا از همه بویژه برو بچ معتکف ...

نوشته شده توسط سعید در 17:35 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 22 خرداد1390
نگهبانی دانشگاه
ـ بفرمایید!

دانشجو ام.

ـ میشه کارتتون رو ببینم؟

کارت تلفن رو از جیبم در آوردم!

ـ بفرمایید داخل ...!

---

بنده خدا احتمالا وقتی گذاشتنش نگهبانی٬ یه نمونه کارت دانشجویی نشونش ندادن.

نوشته شده توسط سعید در 18:52 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 18 خرداد1390
خدا بامرامه
خودش گفت :

تو يك قدم، من ده قدم!

تو بيا، من می دوم ...

 [حديث قدسی(نقل به مضمون): اگر كسی يك قدم به سمت من بيايد، من ده قدم به سمت او مي آيم . و اگر كسی به سمت من حركت كند، من به سمت او می دوم.]

آرزوهايت را بخواه؛ شب ليله الرغائب است ...

اولين شب جمعه ی ماه رجب... واسه همه دعا كن؛ بخيل نباش...

اللهم عجل لوليك الفرج

نوشته شده توسط سعید در 19:35 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 16 خرداد1390
در حسرت تنفس
ـ سعییید!

ـ جانم، چی شده؟!

ـ پاشو نیگا کن! هوا صاف شده...!

 

الان ... چند سال پیش...

نوشته شده توسط سعید در 13:4 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 4 خرداد1390
اذان می گویند
اذان مغرب که میشه دفتر دستکش رو جمع میکنه و سریع از اتاق میزنه بیرون.

عجله نکن تا اذان تموم بشه و حاج آقا نماز رو شروع کنه طول می کشه.

با اعتماد به نفس تمام جواب میده : ۲۰:۳۰ داره ...!

نوشته شده توسط سعید در 22:59 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 24 فروردین1390
کاش فقط چند ثانیه ...
فقط چند ساعت لازمه تا کف راهرو خوابگاه به این روز در بیاد ...

كاش فقط چند ثانيه به پايتخت مي رسيد ...

رد وسط سياهي، رد انگشتمه! - ضمنا هر روز كف راهرو رو طي مي كش!

فكرش رو بكن تو چند ساعت، زندگيت (همون يه اتاق مشترك) به چه حال و روزي در مياد...

اداره ها و مراكز آموزشي و بازار و ... هم كه تعطيل! حتي چند روز

كاش فقط چند ثانيه، تهران كمي گرد و خاكي مي شد ...

نوشته شده توسط سعید در 19:6 | | لينک به اين مطلب